بايد فراموش شود ؟ !





هرگز دلت را به صداقت باران بهار نسپار ...


 در واژه هايت يافته هاي لحظات ناب را در سنگلاخ آشوب ها به تصوير  نکش ..


 تلآلؤ مهر را از نگاه صداقت بگير .. بر واژه ها به قلمرو سکوت فهم حاکم خاموشي باش ...


زمانه نمي تابد بهار را و زمستان ِ هياهوهاي خاموش ،نمي خواهد آواي پرستوي مهاجر را ...


بر باور قلب خود بنشان که روييده بر نگاه باران ،ردايي همرنگ خاموشي شب دارد ...


سروده هاي باران را در دل خاموشي افکار خسته ي وهم،


ترانه ي نفس تبداري بدان که گمشده ي سرابي از اندوه گشته ....


 به کودک روزها بياموز که  ..... در خاموشي واژه ها رسم  ياس هايست که در دهر ستوده ي نجابت گشته اند ..


که چشم بستن بر  انتظار ِمنتظري بر جاده ي پريشاني ،رسم زمانه ايست که  نيلوفرها را غرق در خود به کوي فراموشي


کشانده است که  از ياد برده اند صبوري گام هاي انديشه در همراهي ازدحام هراس را ...


بر شبنم نگاهت ،حک ِقلب کن که زمانه تغيير مي دهد نجابت ياس هاي روييده در زلال باران را ...


بر مِهر آفتاب، حرير نگاه باران را بگستران تا پرستوي مهاجر، رنگين کمان .... را  تلآلؤ نور بيابد و


منشور صداقت باران را در دل آسمان آبي به محو روزها بنشيند ...


باران از چشمان صبور آسمان بر دل تنگ زمين مي بارد و ترنم گل واژه هايش در دل خاکي خسته مدفون مي شود ...


مِهر آرام، مُهر طوفان خاموشي مي خورد و در دلِ زلال آيينه ها منعکس مي شود نغمه ي سرد روزگاران ...


 



منبع این نوشته : منبع
باران ,خاموشي ,واژه ,زمانه ,صداقت ,نگاه باران ,صداقت باران

فارغ از زخم جنون آفتاب ...

Related image


 


در نگاه پريشان آفتاب ، زلال انديشه ي مهتاب ديدن ،نغمه ي خوش سحرگاهيست که دير زماني به يغماي بهار زمستان رفته


است ...  


آبي رود در گل ولاي انديشه ي وهم نيلوفر مرداب، به قعر باتلاقي خاموش ،خفته ي  کدري گشته که نه دانه اي را لبي از آب


مي بخشد و نه پرنده اي را خنکاي نسيم عشق ...


دير زمانيست که سبوي صبور روزگار در تکيده هاي طاقچه ي سفالي خاطراتي ناب ،دل شکسته از خطوط رهگذراني گشته که


ديواره ي نگاه آيينه ها را به گذري از آشفتگي خيال ،جولانگه خطوط به هم ريخته ي خود خواهي هاي خود کرده اند ....


ماهي دريا در برکه ي  کاشي خاموشي، محو در آبي نقاشي، مغلوب زماني گشته که اسارت را رنگ آزادي زده و انديشه ي دريا


را بسته در تنگ بلورين ... و مرگ لحظه ها ،هديه ي دلتنگي ست که باران به شبنم چشمان آفتاب بخشيده ...


عقاب کوهستان بر بالاي برجي  فرو ريخته ، صداي گنجشکک رها در آغوش باد صحرا را زمزمه ي خوشه هايي مي کند که


فارغ از زخم جنون آفتاب ، رقص پروانه ها را به تماشاي راز نشسته اند ...


و آفتاب در پنهانِ رخ ابر، قيچي مي زند گيسوان طلايي خورشيد را تا اسب وحشي ، رهايي در دشت باد را از خاطر طوفاني


خويش ببرد ...


 


منبع این نوشته : منبع
آفتاب ,گشته ,انديشه ,جنون آفتاب

نگاه غريب شب !

 



چه آرام مي گذرد جويبار عمر بر نغمه ي کبوتري رها در قفس تنيده محو در غمگيني نگاه افق ...


غروب را همسفر رهگذر شدن ، سکوت شب را ارمغان دشت خاموشي دارد و


نغمه اي که تا دل صبح ،سحر را ترسيم پنجره هاي سرد سکوت دارد ...


رهگذري غريب گشته ايم بر دنياي پر آشوب ، فارغ از خيالي که گنجينه ي يافته اش در دل دريايي پر تلاطم،


نه بر ساحلي آرام دلخوشي مسافري حيران مي گردد و نه در خود مي شکند ..


تا صدف هاي فراموشي در قعر وجودي خسته ، دفن در گذر گل و لاي انديشه ي زمان نمايند ..


نگاه غريب شب ،ماندگار طلوع آفتاب گشته و گيسوان پريشان طلوع فردا ،دست در تند باد صحرا ...


 مرغ شب قيچي خاموشي مي زند تارهاي نگاه مهتاب را ...



منبع این نوشته : منبع
غريب ,نگاه غريب

نگاه لحظه ها ...

 


 


آرام مي گيرد بر پهنه ي طوفاني خاموش ، همچون برگي خسته بر روي آب ..


ماهي از نفس افتاده در تنگ  محصور در انديشه ي اضطراب روزها ...


آواي غروب نيز رو به خاموشي رفته و مرغان مهاجر در سکوتي از بهت، راه کوچ را نگاه خيره ي شب دارند ...


پنجره ها پايه هاي انتطار را چرخي از يافتن شوق ندارند که


غزل هايي به رديف دل ، شيشه ي صبر را شکسته و در دل ايوان فراموشي ،دالان هزار توي دنيا را مسافر گشته اند ....


قرار ... رهيدن در دامان دلتنگي هاي بي امان نبود ...


باغباني زمزمه خوان ياس هاي پريشان گشته ...


 ناوداني شمع بي قراري چشمان مرغ سحر را شبنمي بي فروغ در دل سکوت شب ،بر جان تبدار زمين مي نشاند ....


چشم هاي سرگردان، پاييز اضطراب را تک رنگ نگاه لحظه هاي خود دارند ..


مرغکان دريايي در دل شکوه عشق، آوايي مبهم مي سرايند و


موج هايي که آرامش بهار را تصوير نگاه رهگذر فردا کرده و خروش دل را به قعر برکه ي خاموش مي سپارند..


 


منبع این نوشته : منبع
نگاه لحظه

خطوط زخم ...




بر اشک نشسته بر باران چشم دليلي نمي بيند ...


بر گذر تند واژه ها از ميان شبو هاي پريشان  زخم بر نگاهي خسته از آشفتگي افکار به دست پرنده ي رها دليلي نمي بينم


بر نگاه پريشان جاده ي انتظار بي راهه ي سکوت را ترسيم کرده و بن بست فراموشي را تابلوي اعلان نموده 


بر سر در باغ آشفتگي مهر قضاوت تلخ، بر سوختگي انديشه هاي باران نهاده


فکر پريشان را چوب حقارت زده و در نگاه آفتاب زخم مي زنيم ماندگاري طروات روييده از مهر تابان را ...


آسمان کوير اين روزها آشفته ي آرام ،سر بر دامان طلوع صبح ،غوغاي دل را گاه به دست نسيم گذر مي دهد که


در سايه سار طوفاني پر شتاب ،غبار تلخ را بر آيينه ي برکه ي نگاه مي نشاند و


گاه در بغض ثانيه ها، نشانه هاي عشق را شبنم دل ، تبدار زمين بي قرار مي کند.


اين روزها زمين پر شده از نگاره هايي تلخ ،که سروهاي نجابت را هم به کام خود کشيده و


زلال آيينه هارا در ترسيم باران به کوي فراموشي سپرده ...


به گفتاري حراج زخم مي زنيم .. انديشه ي باران بر نگاه گلبرگها که رها شده در آشفتگي روزها ...


آشفتگي باران در بي قراري لحظه ها را به معياري قضاوت کردن و


خطوط زخم بر پيکر انديشه به يادگار نهادن دليلي دارد که دليلي بر آن نمي بينم ..



منبع این نوشته : منبع
باران ,آشفتگي ,دليلي ,روزها ,انديشه

ساحلي خفته ...




سکوت شب و انديشه ي بهار ... راز هاي نهان در پرده ي اسرار ...


دستي سايه  گستر خيمه ي شب و انديشه اي در هراس از طلوع سياهي فردا ...


و باراني که مي زند بي مهابا  نت هاي ترانه ي گمشده بر سر و روي شهري خفته ...


فراموش کده ي خزان است اينجا و دريايي که گمشده در صدفي به بي نهايت فردا  ...


سروده هاي نافرجام ، جواني عصا به دست مي جويد سپيدي گذر را در گيسوان بافته ي صحرا ...


آشياني فرو ريخته و کبوتري  که مأواي خسته را مآمن آرام خود ساخته ...    


نگاه گذر مي کند در سکوتي ممتد از شلوغي پريشاني خاطري آشفته ..


در چمني روييده از نگاه آفتاب مي سرايد نغمه ي دشت دلتنگي را ...


شب ، جشن غم ستاره هاي خاموش است  در حزن شمعي که به نگاه آفتاب پريشاني سوخته ...


 باران مي بارد بر دشت کوير ي خشک و مي شمارد دانه هاي نگاهش را تک درخت روييده بر جاده ي آشفتگي ها ..


زمان گذر مي خواهد  و زمين فرياد  .. آسمان رنگ نيلوفري را از ياد برده و حزن غروب را همدم لحظه ها گشته ...


دريا قرار را به رهگذر خسته هديه مي دهد و خروش دل را به موج هاي بي قرار سحر مي سپارد


و ساحلي خفته در سکوتي سخت، حيران مي خواند پريشان آواي مبهم دريا را ...


 



منبع این نوشته : منبع
خفته ,ساحلي خفته ,نگاه آفتاب

تو رها باقي بمان !



 


سبز بودن هنر رهيدگي در پيچک هاي شمشاد نشين روزهاست ...


نگذار نجابت باران در اسيد آلودگي افکار مردمان شهري مرده ،رنگ ببازد و بارش نا اميدي بر قلب کويري خسته  داشته باشد ..


در خاموشي روزها ،تو آواي دريا باش تا رهگذر کوير نشين ، ساحل را به تصوير رؤياهايش ، شاعر احساسات لطيف بيابد ..


در اوج خستگي هاي پروانه ، شاپرک عشق را بر بالهاي اميد به تصوير ترنم باران نقش ذهن نما


تا شمع حيران، در نگاه آيينه ها سوختن بالهاي پروانه ي صبر را نبيند ..


در نگاه مسافر گمشده در جاده هاي گذر، شبنم باور ياس را به صد شوق در بيان قاصد کها بازتاب منشور نگاه سرگردانش باش


 تا يافته هاي بهار را در دل زميني تفتيده به باوري عميق ، صدفي نهفته در دل  دريا باشد ...


بر باور همسفران جاده ي شوق در فرداهاي بي تکرار، سرو صبر را به تصوير آيينه ي هزار توي ذهن بکش


تا کودک نشسته بر زانوي حيرت و غم بيابد بازتاب صداقت آلاله هاي تبدار در صبر بي قرار لحظه ها را ...


 


منبع این نوشته : منبع
تصوير

گلخندهايي تلخ ... !





تفکر  فردا را به رخسار نگين هاي شب ، سپيدي هاي خاموشي گذر دارد ..


و قابي که در هياهوي سکوت مي شکند افکار انديشه ي دور دست را ...


ابريشم هايي ماندگار به رديف فکر گرفته اند ثانيه هاي تکرار فردا را  و


لبهايي که سکوت  را آذين خاموشي بسته اند تا فاش نشود راز به دل نشسته در


 حرير بي تاب پنجره هاي گشوده بر نگاه جويبار منتظر دشت جنون را ...


فرياد  خاموش گذر عمر مي سرايد حديث يافتن تلآلؤي باران در تنيده هاي ممنوعه ي کوير خسته را  ...


ستاره هاي شب راز ديرينه دارند از خلوت نگاه باران ...


و غروب در دلتنگي گل هاي نيلوفري ، حزن نگاهش را در گلخندهايي تلخ  ، مخفي مي دارد از نگاه سرگردان لحظه ها ...


تا شب آرامش بخش رؤياي خاموش طوفان دريا باشد ...



منبع این نوشته : منبع

دلتنگي فردا .. ...





در دامان صبح مي خرامد ستاره ي خفته ي شب و دلتنگي در رنگين کماني از تضاد رنگها، سايه گستر لحظه ها مي گردد ...


نمي دانم در نگاه باران چه نهفته بود که کوير را اسير شبنم تب دار کرد ..


گذر زمان و توقف لحظه ها ..


دلتنگي عجيب باد و باران و صحرايي که در رويش دلتنگي هاي دور و


 جنون بادي که رقص خوشه هاي باور دلتنگي را شانه اي سخت از ... لحظه ها مي زند ...


گيسوان بلند فکر پريشان در تند باد لحظه ها قيچي سکوت نمي خواهد ..


و شايد بازي سرنوشت است که دلتنگي را پاسخي دلتنگ مي دهد ...


 شمعداني هاي احساس پشت پنجره ي ذهن معلق در زمين وآسمان


گاه تبدار زميني سوخته و گاه پژمرده ي دوري نگاه ستاره ي شوق ......


رنگي مبهم ابري حيران مي گيرد و اندوهي بي پرده ...


در واژه هايي سر در گم زمانه را از ياد برده و


خورشيد را در افلاکي دور نقاشي کوير باورها مي کند..


آبي آرام نگاه آسماني خاموش در مشوش هاي ذهني خسته ،خاکستري ايام مي گردد ..


هزار طوفان در مهي سرگردان به هم مي ريزد رديف هايي در قافيه ي نا سروده ي فردا و


در خطوط مشوش ثانيه هاي به هم ريخته ،آواي لحظه ها مي گردد دلتنگي فردا ...



منبع این نوشته : منبع
دلتنگي ,لحظه ,گردد ,دلتنگي فردا